"آبا" صدایش میکردیم اصلن نمیدانستیم یعنی چه.ولی صدایش میکردیم ،این هم از آن قانون های نانوشته ی زندگی هر کسی ست که وقتی چشم به جهان باز میکنه باید بپذیرتش مثل گرفتن پول توجیبیِ هفتگی تو بچگی هامون.اون همه سال اصلن از خودمون نپرسیدیم چرا باید هفتگی پول توجیبی بگیریم چرا روزانه نمی گیریم یا مثلن چرا مثل کارمندها ماهیانه نمی گیریم.نمیدانم اما بعضی چیزها اصل است و وقتی زیاد درش کنجکاوی می کردیم بیش تر به بن بست می رسیدیم.مثل همین ریاضیات که به ما گفتن 2 از 1 بزرگتر است.هر وقت هم از معلم مان می پرسیدیم سریع آن مثال معروف 2 تا سیب از یک سیب بیشتر است را برایمان میزد.خلاصه که از همان روزها فهمیدیم که بعضی چیز ها را باید بدون دلیل پذیرفت و بر همین اساس ما هم به جای مامان بزرگ،" آبا "صدایش میکردیم.
یک روز در همان سالهای دانشجویی ،وقتی فهمیده بود قصد رفتن از ایران را دارم مرا کناری کشید و بهم گفت :هیچ جا وطن خود آدم نمیشه.غربت سخته ،وقتی بری باید بمونی و بسازی باهاش.
آبا خیلی کوچیک بود ازدواج کرده بود و خیلی زود از آغوش خانواده اش جدا شده بود و شاید آنجا برای اولین بار طعم غربت را چشیده بود .غربت وارد شدن به دنیای آدم بزرگ ها.سال ها بعد از شهر خودش کوچ کرده بود به یک روستا و چند سالی آنجا زندگی کرده بود و پس از انقلاب هم با پدر بزرگم به تهران آمده بودند.همیشه وقتی از غربت می گفت پشت سرش از آوارگی می گفت.اینکه هیچ وقت نتوانسته بود دل بسته ی جایی باشد و تا می آمد به جایی دل ببندد مجبور به کوچی اجباری شده بود.
همیشه وقتی حرف از غربت می شد ،گوشه ی چشمش تر می شد ،نمیدانم مثل آدمی که یک چیزش را گم کرده اما نه توان پیدا کردنش را دارد و نه دیگر انگیزه ای برای یافتنش و یک جورهایی تسلیم در برابر سرنوشت.
مثل همین قصه ی تهران آمدنش که هیچ وقت حوصله نکرد فارسی یاد بگیرد،شاید فکر می کرد در تهران هم ماندنی نیست و روزی باید بار سفر ببندد اما در همین تهران ماندگار شد و هیچ وقت هم فارسی را یاد نگرفت.
یک بار در تنهایی اش،گریزی زدم به گذشته اش.وقتی داشت از گذشته اش می گفت بعضی جاهایش به فکر فرو می رفت و لبخندی گوشه ی لبش نقش می بست و بعضی جاها بغضش می گرفت و سرش را تکان می داد و چیزی شبیه به یک نغمه را زیر لبش زمزمه می کرد و نقطه مشترک همه ی این لبخند ها و بغض ها،چشمان خیسش بود.بچه که هستیم وقتی آدم بزرگ ها به فکر فرو می روند را خیلی نمی فهمیم.فکر میکنیم حتمن جزو لاینفک آدم بزرگ هاست،اما وقتی بزرگ که می شویم می بینیم این به فکر رفتن ها،مثل فلاش بک فیلم های ست که کل قصه ش در گذشته روایت می شود .
آبا تو همان غربت زندگیش ماندگار شد و سال های آخر عمرش در اتاقی تنها باقی عمرش را سپری کرد و یک روز خیلی اتفاقی سرش گیچ رفت و زمین خورد .دکترها سکته مغزی تشخیص دادند و چند وقت بعد هم از دنیا رفت اما هیچ وقت ،هیچ کس نفهمید آدم ها وقتی به پیری می رسند به بزرگترین غربت زندگی خود پرتاپ می شوند،اینکه همه ی آدم ها در همین نزدیکی ها هستند ولی در کنار خودت پیدایشان نمی کنی،حتی فرزندانت که روزگاری عاشقانه در آغوش خودت قد کشیده اند و امروز ...آبا هم از این غربت در زندگیش بی نصیب نماند تا تمام عمرش را در غربت سر کرده باشد.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر