۱۳۹۳ تیر ۱۵, یکشنبه

دوستم راست میگفت...

امروز دوستی میگفت یکی از جاهایی که هیچ وقت با مادرم نرفتم سینماست.
راست میگفت.یکی از جاهایی که من هم هیچ وقت با مادرم نرفتم سینماست.اصلا خیلی جاهاست که با مادرم نرفتم.مثلا هیچ وقت با مادرم نرفتم یک کافی شاپ با هم نه یک قهوه ،بلکه یک نوشیدنی بخوریم و با هم حرف بزنیم.اینقدر با هم حرف بزنیم که اختیار زمان از دستمان برود و نگاه صاحب کافی شاپ با لبخندی تصنعی ما را به خودمان بیاورد که بس است دیگر،و من بگویم لطفا 2 تا آب پرتقالِ دیگه...

دوستم راست میگفت من هیچ وقت با مادر همراه نشدم و در خیابان های شهر قدم نزدم تا برایم از تمام این سال ها و روزهایی که در کنارش قد کشیدم بگوید،یا حتی من برایش بگویم که همه ی این سال ها را خوب به خاطرم دارم.تمام آن روزهایی که اگر همه ی عالم در جبهه ی مخالف من قرار می گرفت تنها کسی بود که حتی با وجود موافق نبودن با من،نمی توانست پسرش را تنها و درمانده ببیند و می آمد و در کنار من قرار می گرفت.

دوستم راست میگفت من هیچ وقت مادرم را به یک رستوران شیک،از آنها که از نظرِ من شیک هستند و از نظر مادر پول دور ریختن، دعوت نکردم.از آنها که وقتی غذایش را میخورد از کیفیت خوب غذایش میگفت و وقتی می فهمید چقدر پول بابتش رفته مثل کسی که عذاب وجدان چیزی را گرفته، آرام می گفت "مامان جان اینقدر پولهات رو بابت این چیز ها دور نریز،به خودم می گفتی غذا درست می کردم."

دوستم راست میگفت من هیچ وقت با مادرم سینما نرفتم ،اصلا نمیدانم مادرم در سینما چطور آدمی می شود،از آنها که حوصله شان سر می رود و هی ساعتشان را نگاه میکنند یا آنها که مدام در مورد فیلم و داستانش نظر میدهند.از خودش پرسیدم،مامان شما تو کدوم دسته ای؟نگاهی کرد و گفت"اون دسته ای که نفسشون تو سینما میگیره."

دوستم راست میگفت من هیچ وقت با مادرم با هم از ته دل نخندیده ایم.شاید هم اگر بوده ،فقط من خندیده ام اما هیچ وقت خنده اش را ،از آن خنده ها که اشک در چشمان آدم جمع می شود را ندیده ام.نمیدانم اما انگار وقتی می خندم به جای همراه شدن با من،تمام سال های سخت بزرگ کردن من برایش مرور می شود.روزهایی که شهر زیر موشک باران بود و شنیدن آژیر قرمز بخش جدا ناپذیر زندگی مردم.روزهایی که آرام ترین لحظاتش در اعلام "وضعیت سفید"خلاصه میشد.از روزهایی که بیش از همه برای این نسل از مادران سخت گذشت.مادرانی که عشق و جوانی و طراوتشان را در پسِ بزرگ کردن فرزندانشان گذاشتند.مادرانی که حتی خنده هایشان هم در پسِ بغضی در اعماق وجودشان پنهان مانده و از آن تنها لبخندی کوچک بر لبانشان نقش می بند.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر